آدرس تلگرام

باسلام و عرض ادب خدمت همه عزیزانی که اشعار این حقیر را دنبال می کنند:

برای دریافت اشعار به روز می توانید به کانال تلگرامی این حقیر به آدرس ذیل مراجعه فرمائید:

کانال رسمی اشعار شاعر و ذاکر اهل بیت سید هاشم وفایی

با تشکر ازهمه

تجلیگه توحید/ یا امام رضا «علیه السلام»

تجلیگه توحید

ای آن که حریم تو گلستان بهشت است

این باغ پراز لاله وریحان بهشت است

ازباد خزان گراثری نیست در این مُلک

گلزار توباغی زگلستان بهشت است

آئینه درآئینه پراز نور خدایی است

گنجینۀ اسرار فراوان بهشت است

صحن حرم توست تجلی گه توحید

ایوان پراز نورتو، ایوان بهشت است

برروضه ی مینوی تو افتاده نگاهش

خورشید اگر واله وحیران بهشت است

تا آن که نصیبی برد از خدمت این باغ

شوق حرمت برسر رضوان بهشت است

آهو نه همین گشت پناهنده به لطفت

آهوی حریمت زغزالان بهشت است

قهر تو بود نامه ی سربسته ی دوزخ

مهرتو کلید در بستان بهشت است

هرکس که نهد سربه غبار حرم تو

پیداست که آسوده به دامان بهشت است

آن قدر رئوفی تو که از حسن مرامت

هرکس شده مهمان تو، مهمان بهشت است

درصحن وسرای حرمت دیده ی گریان

پیش نظرم غنچه ی خندان بهشت است

دراین حرم قدس«وفایی» همۀ عمر

مهمان کرمخانه ی الوان بهشت است

 

نمازعشق / ورود به شام

نمازعشق

بخوان حسين غريبم كه سخت دلگيرم

نگـاه كن كه ز داغت چه خسته و پيرم

 

به رحل نيـزه توقـرآن بخوان عزيز دلم

كه بـاز از نفس اطهـرتو جـان گيـرم

 

چه غافلنـد چنيـن مـردمي كه پنـدارند

به سنگ كينـة خود مي كننـد تحقيرم

 

بخوان مفسـر قـرآن،« ليـذهب عَنكم»

بخوان و شـرح بـده آيه اي زتطهيرم

 

بخوان «ولّيكـم الله» را كـه تـا از جهـل

كسي دگــر نگشايد  زبان به تكفيرم

 

كمان ابرويت از سنگ شاميان بشكست

دگرمخوان كه غمت مي زند به دل تيرم

 

مخوان كه خون ز گلويت به نيزه ميريزد

قسم به قطرة خونت  ز عمرخود سيرم

 

فرشتگان همه پشت سرتوصف بستنـد

نمازعشـق بخـوان با صـداي تكبيرم

 

چگـونه باتو بگـويم كـه غيـرت اللهي

كشيـده ديـدة  نامحرمان به تصويرم

 

نوشتـه است«وفایی»به اشك خونينش

كه من رضـا به رضـاي خـدا و تقديرم

 

آیه های نور/قصیده تمام سجاد علیه السلام

آیه های نور  

 

آیه های نور حک گردیده برپیشانی اش

مهرو مه ماتند درآئینه ی حیرانی اش

 

روبه سوی قبله می افتادچون سجاده ای

آن که محراب دعا زد بوسه برپیشانی اش

 

ازشرار عشق و شیدایی زبس آتش گرفت

اشک گل انداخت بر رخساره ی قرآنی اش

 

می تراوید از وجودش عطر اخلاص و یقین

سید سجاد شد ازسجده ی طولانی اش

 

صف به صف درآسمان قدوسیان صف می زدند

بس که دیدن داشت اشک وحالت روحانی اش

 

درمنای عشق و ایثار و وفا روز ازل

با ذبیح خویش ابراهیم شد قربانی اش

 

مصحف او را زبور آل یاسین خوانده اند

عارفان را فیض بخشد مصحف عرفانی اش

 

مصف پاکش شقایق پوش شد زانفاس او

جلوه کرده درهمین گلزار گل افشانی اش

 

شاهد عشق وشهید زنده ی کرب وبلاست

شاهدان غرقه درخون و شهید ارزانی اش

 

روز عاشورا کنار قتلگاه لاله ها

موج زد تصویر غم دردیده ی طوفانی اش

 

گرچه درظاهر عدو برگردنش زنجیر بست

بود دشمن همچو نفس سرکشی زندانی اش

 

درغروب غم فزای کوفه و در شام غم

شعله زد برخرمن بیداد خطبه خوانی اش

 

غنچه های عشق پژمردند ازغم تا نسیم

گفت روزی داستان عشق وسرگردانی اش

 

ازهوای ابری چشمش دل عالم گرفت

مزرع دین سبزشد ازدیده ی بارانی اش

 

عمراو با یاد روز سخت عاشورا گذشت

جاودان شد کربلا از گریه ی طولانی اش

 

آشکارا شد گه غسل تن رنجور او

برفقیران نان وخرما بردن پنهانی اش

 

ازنسیم آستانش می وزد عطربهشت

فخر دارد جبرئیل ازمنصب دربانی اش

 

بهر کسب نور می تابد براو خورشید و ماه

حاجت نوری ندارد مدفن نورانی اش

 

میزبانی می کند از زائرانش روز و شب

کاش ای دل یک شبی بودیم درمهمانی اش

 

کوثر توفیق دردست «وفایی» داده است

آن که دارد آیه های نور برپیشانی اش

 

شهادت امام سجاد علیه السلام

آئینۀ تقوا

این امامی که چنین سلسله برپادارد

به خداوند قسم دست توانا دارد

 

گرچه ازگردن آزردۀ اوخون ریزد

درره عشق دل و جان شکیبا دارد

 

چهره اش سرخ شده گرچه زخون جگرش

نورتوحید درآئینۀ تقوا دارد

 

آسمان ز آتش آه دل او می سوزد

ناله اش سخت اثر در دل خارا دارد

 

اشک برغربت وتنهایی او می ریزد

این هلالی که سرنیزه تماشا دارد

 

لحظه هایش همه پرشورتراست ازشب قدر

برلبش زمزمه ای داردو احیا دارد

 

درره دوست به تقدیرخداوندرضاست

باخداوند توگویی سرسودا دارد

 

گاه برعترت یاسین نگهش دوخته است

گه نظر برسرببریدۀ بابا دارد

 

شامیان! شرم نکردیدزحق؟برسرتان

آسمان گرکه شرربار شودجادارد

 

هرچه خاکستروآتش به سراو ریزید

شمع ازسوختن خویش چه پروا دارد

 

هیچ دانید چه کس زیر غل وزنجیراست

آن که اعجازازاوعیسی وموسی دارد

 

هرکه امروز«وفایی» زغمش گریه کند

چه غمی دردل خودازغم فردا دارد

 

داغ سلیمانی /سردارسرافراز حاج قاسم سلیمانی

داغ سلیمانی

هوای چشم همه، ابری است وبارانی است

که روز ما همه از دود آه ، ظلمانی است

 

گرفته بهت عجیبی فضای دل ها را

نفس به سینه ی سنگین خلق، زندانی است

 

چراغ گریه ی ما روشن است در این داغ

شرار سینه ،غم قاسم  سلیمانی است

 

کسی که عمر خودش  را نثار دین کرده است

کسی که شیوه ی او شیوه ی مسلمانی است

 

کسی که دشمن از او مثل بید می لرزید

کسی که هم نفس رهبری خراسانی است

 

کسی که ملک عراق و عجم به او نازد

چراغ و جلوه ی نامش ، همیشه نورانی است

 

شهادت است نصیب دل سلیمانی

نصیب جمع دل ما همه  پریشانی است

 

کسی که مثل ابالفضل پیکرش پاشید

کسی که در ره محبوب خویش،قربانی است

 

مدافعان حرم را خبر کنید اکنون

میان بزم شهیدان دوباره مهمانی است

 

اگر که  اشک کمی فرصت و  امان می داد

نوشته بود «وفایی« فراق ، طولانی است

سجاده ی صبر/شهدت امام رضا «علیه السلام»

سجاده ی صبر

 

ای که مهرت سایه روی ماسوا انداخته

پرتو عشقت به دل نورخدا انداخته

 

بس که شیرین است شهد جام الطاف شما

شوردیگر در دل اهل ولا انداخته

 

بارها خورشید با ماه فلک ازآسمان

بوسه ها برگنبد زردوطلا انداخته

 

آب سقا خانه ات ای کوثر شورآفرین

تشنه را یاد فرات کربلا انداخته

 

زود می گیرد شفا هرکس به پشت پنجره

پنجۀ اخلاص بر دارالشفا انداخته

 

هر که از باب الجواد تو مشرف می شود

چشم امیدی براین باب الرضا انداخته

 

تو رضایی وچه کس برآستان کردگار

چون شما سجاده صبرورضا انداخته

 

با چنین قدرومقام ومنزلت،آخر چرا

شعله برجانت شرار اشقیا انداخته

 

تاکه زد دست پلیدی شعله برجانت، تو را

مثل زهرا در میان کوچه ها انداخته

 

اشک می ریزد به پاس غربت تو ای غریب

آن که در نُه سالگی شال عزا انداخته

 

روز تشییع تنت جبریل با رضوان زعرش

شاخهُ گل روی تابوت شما انداخته

 

جای دارد خون بگرید آسمان برآن گلی

کز ستم دشمن به زیر نیزه ها انداخته

 

پیش چشم خواهر مظلومه اش دست ستم

پیکرش را یک طرف سررا جدا انداخته

 

هرکه را بیند «وفایی» درمصیبات شما

بار سنگین غم ومحنت زپا انداخته

غُربت /شهادت امام حسن مجتبی «علیه السلام»

غُربت

 

اگر بناست مزارت چنین خراب بماند

خدا کند که همیشه دلم کباب  بماند

 

حدیث غُربت توجاودانه شدکه پس ازآن

برای اهل ولا شور و التهاب بماند

 

عنایت وکرم و لطف تو کجابگذارد

که سائل دراین خانه بی جواب بماند

 

غریب ماندن توازمدینه حکمتش این بود

که یاد غُربت جانسوز بوتراب بماند

 

گرفت هاله ی غربت تمام زندگیت را

کسی نبود به راه تو همرکاب بماند

 

بنا نبود ببینی قیام  کرب و بلا را

بناست قاسم تو بهر انقلاب بماند

 

به گریه روضه ی لایوم راتوخواندی وگفتی

حسین تشنه کنار دو نهر آب بماند

 

وصیت تو و تشییع پیکرت  نگذارد

به روی چهره ی فتنه گران نقاب بماند

 

خداکند که «وفایی» امام عصر بیاید

چقدر قبر حسن زیر آفتاب بماند؟

 

گل وشبنم/شهدت پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله»

گل وشبنم

 

فاطمه ای نور چشمان ترم کم گریه کن

بادل سوزان کنار بسترم کم گریه کن

 

دیده ات چون ابرباران دیده ای بارانی است

نوردیده پیش چشمان ترم کم گریه کن

 

گرچه گل باشبنم خوددیدنی ترمی شود

تو ولی یاس بهشتی منظرم کم گریه کن

 

گریه هایت بعدمن فریادخواهدشدولی

پیش چشمم ای گل غم پرورم کم گریه کن

 

توگلی وعمرتو از گل بود کوتاه تر

زودتر ازهرگل آیی در برم کم گریه کن

 

تاتو گریان می شوی هفت آسمان گریان شود

صبرکن ای ابر باران آورم کم گریه کن

 

تا نیفتادی زپا ای شمع جمع اهل بیت

پیش من در لحظه های آخرم کم گریه کن

 

دودوآتش چون بهشت وحی رادربرگـرفت

درعزای غنچه ،ای نیلوفرم کم گریه کن

 

رهبرمظلوم این امّت چودرخانه نشست

پیش چشم اشکبارش دخترم کم گریه کن

 

هرچه می خواهی «وفایی» گریه کن شب تا سحر

تا که فردا باتو گویم دربرم کم گریه کن

 

حقیقت عدل/ شهادت حضرت علی

حقیقت عدل

 

اگرچه زخم سرش راتمام مي ديدند

ولي ز زخم عميق دلش نپرسيدند

 

كسي نخواست بپرسدچراسرش بشكافت

اگرچه مردم بي دردكوفه مي ديدند

 

شبي نخفت علي ازغم جهالت خلق

ولي تمامي آنان ز جهل خوابيدند

 

بهار عمرعلي شدخزان وگل نشدند

دوباره درره اوخار فتنه پاشيدند

 

نرفت رنگ سياهي بُرون ازآن دلها

زداغ سُرخ علي گرسياه  پوشيدند

 

به غيراهل ولايت، هنوزهم آنان

اسير وسوسه واهل شك وتريدند

 

علي ست چون شب قدر خدا كه اين مردم

زقدرو منزلتش نكته اي نفهميدند

 

علي حقيقت عدل است وتا ابد زنده است

برای محوحقیقت اگرچه کوشیدند

 

 

خداگواست كه دركربلا همين مردم

شکوفه های علي رابه نيزه هاچيدند

 

چه روزگار غريبي بودكه بعدازاو

به اشك زينب او اهل كوفه خنديدند

 

دلم گرفته «وفایی»بیاکه گریه کنیم

به احترام غمی که به شیعه بخشیدند

 

سید هاشم وفایی

تقدیر دوست/شهادت حضرت علی علیه ا لسلام

تقدیر دوست

 

طبیبا مداوای مولا چه شد

بگو حال بیمار زهرا چه شد؟

 

طبیبا بگو حال او چون شده؟

که جان و دل ما زغم خون شده

 

چرا چشم خود را کمی وا کند

زحسرت به زینب تماشا کند؟

 

گهی زیر لب او نیایش کند

گهی قاتلش را سفارش کند

 

چرا از سخن گفتنش شد خموش

دمادم چرا می رود او زهوش؟

 

طبیبا غم او مرا می کُشد

چرا او به زحمت نفس می کِشد؟

 

چرا کاسه ی شیر پس می زند

طبیبا چرا بد نفس می زند؟

 

شرر بر دل ما غم او زند

بود همچو شمعی که سوسو زند

 

طبیبا رضایم به تقدیر دوست

که هستی هستی تمامی زاوست

 

سید هاشم وفایی

 

شام یلدا /غزل مهدوی

شام یلدا

 

ای شب هجران رویت شام یلدای همه

کی شود روشن زنورت صبح فردای همه

 

گرکه مشغول دعا هستیم باور کرده ایم

برحقیقت می رسدیک روز رؤیای همه

 

آفتاب عالم آرای همه هستی بیا

بی فروغ تو چه تاریک است شب های همه

 

صبح رستاخیز ما روز ظهور روی توست

می شود احیا دل ما ای مسیحای همه

 

هیچ فرقی نیست در بین گدا واغنیا

ساحت قدسی تو باشد پذیرای همه

 

ابررحمت با ظهورت گل فشانی می کند

آخرت آباد می گردد ز دنیای همه

 

اعتباری نیست برامروز ما تعجیل کن

نیست جز وصل جمال تو تمنای همه

 

همره اشک «وفایی» درشب تار فراق

اشک حسرت می چکد بر روی سیمای همه

 

سید هاشم وفایی

کوچه باغ ظهور/ غزل مهدوی

کوچه باغ ظهور

 

شب است ومنتطرم تا دم سحر برسی

هنوز منتظرم تا که منتظر برسی

 

چگونه گویمت آقا که از سفربرگرد

سفرنکرده ای آقا، که ازسفربرسی

 

چقدر مانده زعمرم چه جمعه ها که گذشت

خدا کند که همین جمعه ی دگر برسی

 

امید مردم مستضعف جهان ،باید

به داد این همه مظلوم خون جگر برسی

 

به کوچه باغ ظهورت گلاب می پاشیم

صلا زنیم تو را ، تا که زودتر برسی

 

قسم به کعبه که چشم انتظار مقدم توست

به کعبه تکیه زنی با شکوه وفر برسی

 

زکعبه بانگ انا المهدیت به گوش آید

چه باطل است گمانی که بی خبربرسی

 

سلام ما به توای زائری که هرشب وروز

کنار تربت مادر به چشم تر برسی

 

همیشه ذکر فرج را به روی لب دارم

که ای امام«وفایی» مگر تو سر برسی

 

سیدهاشم وفایی

تاج امامت/رباعی تصویری

 

تاج امامت

امروز جهان شور قیامت دارد

ابر کرم خدا کرامت دارد

ذرات جهان به یکدگر می گویند

خورشید به سر تاج امامت دارد

 

یتیمی /رباعی تصویری شهادت امام عسکری (ع)

یتیمی

اگر با غصه وغم هم ندیمی

غبار غم رسد با هرنسیمی

بیا همراه با مهدی بگوئیم

«یتیمی درد بی درمان یتیمی»

 

نسیم عشق/مدح وشهادت امام حسن عسکری (ع)

نسیم عشق

هرکس که باولای تودل آشنا نکرد

لب تشنه ماند و روی به آب بقا نکرد

 

چشمی که دید روضه نورانی تو را

دیدار باغ خُلد طلب از خدا نکرد

 

هرگز نمی رسد به مشامش نسیم عشق

آن کس هوای قبر تو در سامرا نکرد

 

ای عسکری لقب که غم توعظیم بود

دل راغمی چو داغ تو ماتمسرا نکرد

 

گلها به عمرکوته توگریه می کنند

یک غنچه لب به خنده زداغ تووانکرد

 

قربان آن دلی که به شبهای سوزو ساز

حتی به حبس دامن شب را رها نکرد

 

دشمن زکشتن تو کجا می کند حیا

جائی که او زکشتن زهرا حیا نکرد

 

هرگوشه ازدل تو پُراز درد و غصه بود

جز زهر کینه درد دلت را دوا نکرد

 

دشمن پس از تو بُرد به کاشانه ات هجوم

تنها به زهر دادن تو اکتفا نکرد

 

ای گل زبی «وفایی »گلچین روزگار

دنیای دون نصیب توغیر ازجفا نکرد

 

 

ازنظر افتاد هرکس خاک پای تو نشد

آب وآتش رباعی تصویری صلوات

تصویری نسیم یاد

رباعی با پای پیاده اربعین

پای پیاده

ای تشنه لب زلالی از جوی بهشت

همراه نسیم می وزد بوی بهشت

 

با پرچم یاحسین از شهر نجف

با پای پیاده می روی سوی بهشت

سنگدلان مصیبات شام

سنگدلان

 

شامیان سنگ جفابرسرطفلان نزنید

خنده براشک یتیمان پریشان نزنید

 

گرکه مرهم به روی زخم دل ماننهید

نمک ازکینه به زخم دل طفلان نزنید

 

خاروخاشاک نریزید به روی سرما

این قدر آتش غم بردل سوزان نزنید

 

ازچه ای سنگدلان سنگ گرفتد به دست

سنگ بر رأس پدر پیش یتیمان نزنید

 

سوره ی نور کند جلوگری بر سر نی

شرمتان باد زحق، سنگ به قرآن نزنید

 

سوی ناموس خداوند تماشا نکنید

زخم دیگر به دل زخمی و نالان نزنید

 

ز شما ریخته شیرازه ی قرآن از هم

دم بیهوده ز قرآن و ز ایمان نزنید

 

شامیان روز شما باد سیه تر از شام

که دگر طعنه به ماسوخته جانان نزنید

 

بی «وفایی» شما شهره ی عالم شده است

لکه ی ننگ دگربر روی دامان نزنید

 

بارغم/ مصیبات شام

بارغم

 

داغ رلم عیان بود ازدیدۀ ترم

این بارغم بود که به همراه می برم

 

با اشک وناله وغم وماتم نمی رود

داغی که هست بردل من ازبرادرم

 

کمتر زنید برسرمن سنگ شامیان

من زینبم سلالۀ پاک پیمبرم

 

هجده عزیز من همه برخاک خفته اند

سرهایشان به نیزه بود دربرابرم

 

مویم سفید گشت وقدم چون کمان شده

ازداغ قاسم وغم عباس واکبرم

 

آنان که می زدند مرا پیش چشم من

روزی زدند دروسط کوچه مادرم

حدیث غربت/ ورود به شام

حدیث غربت

 

دلم گرفته وجانم ززندگی سیراست

هوای شام چرا اینقدر نفس گیراست

 

لباس عیدبه تن کرده اند مردم شام

فضای شهر چراغان وغرق تزویراست

 

نوای هلهلۀ مردمان همانندِ

صدای نیزه وتیروصدای شمشیراست

 

زبام ها زچه باران سنگ می بارد

به سوی ماهمه جاسیل غم سرازیراست

 

زدست وپای گلی روی ناقه خون ریزد

حدیث غُربت اوناله های زنجیراست

 

چه غافلند که براشک وآه ما خندند

که درکمان دل خستگان همین تیراست

 

قسم به آیۀ ناب« لیِذهِبَ عَنکُم»

به روی نیزه سری ازتبار تطهیر است

 

پی هدایت مردم زروی نی آید

نوای قاری قرآن که غرق تفسیراست

 

به عرش دوست زده تکیه قدرما،امّا

هنوز دشمن بیدادگر زمین گیر است

 

مس وجود «وفایی» اگر که آوردی

غبار درگه این آستانه اکسیر است

ذکریاحسن

ذكرياحسين

 

وقتی كه هستی ازغم اودم گرفته است                              

وقتی كه آسمان و زمين غم گرفته است                            

وقتی كه دل هوای محرّم گرفته است                

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

وقتی كتاب عاطفه تفسير مي شود                    

وقتی كه اشك ديده سرازير مي شود                 

«وقتی هوای روضه نفس گيرمي شود                

باذكرياحسين نفس تازه مي كنيم»1

 

وقتي كه دل چوغنچه ی پژمرده می شود                          

وقتي شميم درد دل آزرده می شود                    

وقتی كه نام كرب وبلا بُرده می شود                  

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

ای آن كه عشق خيمه زده درسرای تو                

دين سربلند گشته به زير لوای تو                       

ما  در كنار ساحل امن ولای تو                           

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

اي گوهرولايت تو آبروی ما                 

نام هميشه سبز تو شدگفتگوی ما                    

هرگه نسيم ياد توآيد به سوی ما                        

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

چون غم شرر به سينه ی دلتنگ می زند                           

اشك عزا به چهره ی ما رنگ می زند                   

بغض غمت به حنجره ها چنگ می زند                              

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

عمری زسينه ناله ی جانكاه می كشيم               

خوناب اشك ازدل آگاه می كشيم                       

هرگه به ياد لعل لبت آه می كشيم                      

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

جانم فدای آن گُل بی آب و باغبان                     

درزير تازيانه ی دشمن نفس زنان                       

می گفت زیر لب به تمام حسینیان     

باذكرياحسين نفس تازه مي كنيم

 

زينب كه درصبوری وشوكت پديده است           

در زیر بار کوه غم تو خميده است                     

می گفت هرزمان نفس مابريده است                 

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

بعداز هزار سال نوای تو می رسد                       

عطرشرف زكرب وبلای تو می رسد                     

وقتی ز روی نيزه صدای تو می رسد                    

باذكرياحسين نفس تازه مي كنيم

 

ای آن كه دست توست همه اختيار عشق                         

هنگام انتقام شما ، شهريارعشق                        

فريادمی زند به صف كارزار عشق                      

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم

 

عمری است چون«وفایی» غرق محبّتت                             

داريم روی سينه مدالی زخدمتت                        

ما درميان بارش باران رحمتت                             

باذكرياحسين نفس تازه می كنيم                        

__________________________________                   

*وقتی هوای روضه نفس گیر می شود

با روضۀ حسین نفس تازه می کنم

رضا جعفری

آغازمحّرم

 

آغازمحّرم

روزي كه علي ذكرلب مردم بود

يك فتنه خفته بين مردم گم بود

هرچند محرّم آيدازراه ،ولي

آغازمحّرم ازغديرخُم بود

عطرعلوي/ غدیزیه

عطرعلوي

ما نور دل ازمركز خورشيد گرفتيم

بامهر علي جلوة توحيد گرفتيم

عطر علوي زين گل اميد گرفتيم

با خاطرة عيد علي عيد گرفتيم

ازخّم  غديرش همه دم سرخوش ومستيم

ماخاك نشين ره او بوده و هستيم

 

تنها نه دلم زمزمه پرداز غدير است

مرغان سحررا بلب آواز غديراست

عيساي نبي مات ز اعجاز غديراست

موسي همه جا حيرتش ازراز غديراست

دروادي موعود ودرآن آينة راز

باحكم خدا داد نبي برهمه آواز

 

اين نور خدائي كه مرا مهرمنير است

سرچشمة جوشنده اي از خيركثيراست

محبوب ترين خلق خداوند  قديراست

تنها همه جا اوست كه برخلق اميراست

اين است علي آينة قدروجلالت

كردم به همه خلق من ابلاغ رسالت

 

اي مردم آگاه علي رهبردين است

مولابه شما مردم اسلام همين است

برمكتب ايمان وشرف يارومعين است

مهرش همه جا بهرشما حبل متين است

هركس كه بود يارعلي ياررسول است

بامهر علي طاعت مخلوق قبول است

 

اين آينه،توحيد نشان است بدانيد

گنجينة ايمان وامان است بدانيد

افضل زهمه خلق جهان است بدانيد

اوگلشن سرسبز جنان است بدانيد

هركس كه جدا شدزعلي اهل جهيم است

آگاه ازاين حرف خداوند عليم است

 

اسلام جز او قافله سالار ندارد

دين غيرعلي يارومددكار ندارد

هركس به ولاي علي  اقرار ندارد

باگلشن فردوس سر و كار ندارد

سرچشمة عشق وشرف و نور غديراست

بي بهره زمهرش به صف حشرفقيراست

 

آن روزدل از زمزمه خاموش نمي شد

غم بادل پُرشوق هم آغوش نمي شد

امروز دل خلق پرُاز جوش نمي شد

گرخاطرة عشق فراموش نمي شد

افسوس كه پيمانة پيمان بشكستند

باغصب خلافت به خلافت بنشستند

 

 

باآنكه علي جان نبي ودم هستي است

باآنكه دلش آينة محرم هستي است

با آنكه شب و روز علي درغم هستي است

مظلومترين  رهبراين عالم هستي است

گفتند اگرچه به همه خلق اميراست

آغاز غريبي علي روز غديراست

 

بنويس«وفائي»كه علي چشمة نوراست

انوارولايش شجر وادي طوراست

اومظهر الطاف خداوند غفوراست

درحشر مرامهرعلي برگ عبوراست

جزاوبه صف حشرمرا هم نفسي نيست

غيرازعلي وآل علي دادرسي نيست

 

 

 

 

امام هُدا/ میلادیه امام هادی علیه لسلام

امام هُدا

آن شب مدينه غرق تجلاّی نوربود

 آيات نوردرهمه جادرظهور بود

گـردون دوباره جلوه ی وادی طوربود

هرسوفرشته ای به فلك درعبوربود

آئينه ای زنورخدا داشت شهرنور

گنجينه ای زصدق وصفاداشت شهرنور

كروبيان به شوق قدومش صلازدند

دم ازفروغ چهره ی شمس الضحی زدند

باهرنفس كه درره صدق وصفازدند

گم كرده گان راه وفاراصدا زدند

گفتند گرنشاط سماوات بی حداست

فصل ظهور هادی آل محمّداست

خيز وببين سُلالة خيرالأنام را

آئينه ای زلال، زحُسن تمام را

دربرگرفته است امامی امام را

دادند بارعام تمام عوام را

دستي برآروعيدی ازآن مقتدا بگير!

ازدرگه جواد جواز جزا  بگير!

اوجلوه ی هميشه بهار ولايت است

خورشيد تابناك سپهر هدايت است

چارم علی زآل رسول عنايت است

الطاف اين امام مبين بی نهايت است

ای تشنه كام لب به لب كوثری بزن!

ازچشمه ی كرامت اوساغری بزن!

آئينه ی نجابت گل های نوراوست

فلك نجات وگوهردريای نور اوست

مشعل فروز سينه ی سينای نوراوست

شمس هدايت همه، معنای نور اوست

اين انعكاس نوردر آئينه ی خـداست

معنای نور آيه ی والشمس والضحاست

اوراخدای عزّوُجل برگزيده است

بهربشر امام هُدا آفريده است

وقتی دعای جامعه ازاورسيده است

يعنی زلال وحی ازآن گل چكيده است

اين كوثر هميشه زلالی كه  جاری است

هرگز خزان نداردو دائم بهاری است

ايمان شكوفه ای ست به گلزارجان او

تقوا نشانه ايست زحُسن بيان او

اخلاص چشمه ايست ز چشم روان او

ايثار آيتی است  درعالم شان او

قدرش اگركه نامتناهی است اين امام

مجموعه ی صفات الهی است اين امام

اين است آن امام كه ازنورباورش

ظلمت شده اسير هميشه به محضرش

عطرحيات می دهد انفاس اطهرش

شيران نشسته اند همه دربرابرش

درپای آن امام مبين سر نهاده اند

سررا به خاكبوسی دلبر نهاده اند

اشكی زشوق درقدم او فشانده ام

خود را به آستانه ی آن گُل کشانده ام

دل را به راه سامره ی اونشانده ام

من هرچه خواستم از او  ستانده ام

اين بارهم كرامت اوراطلب كنم

باردگربه درگهش عرض ادب كنم

ای واجب السّلام نثارت سلام من

شيرين شده زجام ولای توكام من

نامت هميشه موج زند دركلام من

تو باخبر زحال منی ای امام من

چشم«وفایی»است به بخشيدن شما

روز حساب دست من و دامن شما

 

بانگ صلوات

همراه نسیم کزجنــان می آید

عطر علوی به باغ جان می آید

با آمــدن کــریم آل یـاسین

بانگ صلوات از آسمان می آید

رباعی تصویری بین الحرمین